تبلیغات
**خاطرات چندتا جغل دوست داشتنی صالحین و یه مربی! ** - خاطراط مشهد من
**خاطرات چندتا جغل دوست داشتنی صالحین و یه مربی! **
ما همیشه با همیم، تا اوج موفقیت تا بالا ترین بالا، دست در دست هم با یاری خدا
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ مربوط به چنتا جغل دوست داشتنی وبازیگوشه صالحین، با یه مربیه که خیلی اونارو دوست داره،و قراره که خاطراتشون رو باهم اینجا بنویسن تا همیشه با هم باشن و با هم بزرگ بشن،و زیر سایه امام زمان با ولایت حیدر کرار ادامه دهنده خون شهدا باشن ،ان شاءالله.

مدیر وبلاگ : همسنگر صالحین
نظرسنجی
خاطرات کدام یک از نویسندگان زیر جذاب تر است؟











سلام خدمت شما خواننده ی عزیز ممنون که وقت با ارزش خود را پای خواندن مطالب من گذاشتید

در تابستان 90 سردار نقدی فرمانده بسیج مستعضفین به پایگاه ما یعنی پایگاه 5شهید مصطفی خمینی {قم} آمد .
 آقای هاشمی مسول فرهنگی قبلی پایگاه سر حلقه ی ما آمد واز آقای موجانی خواست که یک بسیجی با ادب وپرانرژی را معرفی کند
آقای موجانی من را معرفی کرد. متنی که قرار بود من بگم یکم سخت بود ولی در هر صورت حفظش کردم بلا خره من جغل یک آقا شمس الدینی هم دیگه اما گفتند برای اعتیاد برگه را پشت نفر جلویی که قرار بود گل را به برادر نقدی بدهد با سوزن وصل کنیم واین کار را هم کردیم در حال تمرین بودم که یک دفعه یکی از برادران پیراهن من راکشید وبرد
 سردار تا وسط مسجد رفته بود که من رسیدم و شروع به گفتن کردم
همه ساکت شدن ومن هم خود راگرفتم و اینقدر این فلش دوربین ها تو ی چشمم افتاد که خسته شدم وبعد سردار پس از بازدید از حلقه ها
  وخو ش آمدگویی من قول مشهد را  به ما دادالبته 70درصد  آن به خاطر  من بود اما بعد به خاطر مشغله ی کاری مربی عزیزم آقای
  شمس الدینی ناراحت اما ناراحتی نداره  چون جانشین آقای شمس الدینی یعنی جناب آقای سید مجتبی رضوی با آنهابود بلا خره روز خداحافظی ما با خانواده وآقای شمس الدینی فرا رسید توی رفتنه
  ماهمه جغله ها در دو کپه ی بغل هم بودیم فکرش را بکنید یک جغل = نابود کردن یک گردان وحالا هشت جغل =؟؟؟؟؟؟؟ ما اینقدر باهم حرف زدیم که برای خواب کردن ما یعنی گروه شاهد و بصیرت با چوب
 بالای سر ما ایستادند اما اگر ما خوابمان می برد ویک سری اتفاق هایی
 هم افتادکه برای افراد زیر 18 سال ضرر دارد صبح شد هم منتظر دیدن
  حرم امام رضا بودند که یک دفعه گنبد پیدا شد همه خوشحال بودند
 و به راه آهن مشهد رسیدیم و پس از مستقر شدن در حسینه ی 800 ستاره ی قمی ها به زو بازی کردن پرداختیم که خیلی کشته دادیم
اما همه اینهابه کنارپس از 3 روز روز رفتن فرا رسید واقعا کی دلش می یاید از مشهد برویم همه نارا حت بودن اما شب
پس از خوردن ماهی وآشپزی های من وبرادر قاسمی که اسم غذا را چر ک کوله گذاشته بودیم حال بچه را بهم زدیم ولی اگر شب ما خوابمان میبرد ولی وقتی که برادر آراداز شعر های مسخره ی خود استفاده میکرد همه می خندیدند وبرادر قاسمی با زدن شیپور مارا بهره مند کردند




نوع مطلب : فرهنگی، خاطرات دوستان، خاطرات بامزه، 
برچسب ها : بامزه، جغل، مشهد، بچه ها، اذییت،
          
شنبه 13 اسفند 1390





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی