تبلیغات
**خاطرات چندتا جغل دوست داشتنی صالحین و یه مربی! **
**خاطرات چندتا جغل دوست داشتنی صالحین و یه مربی! **
ما همیشه با همیم، تا اوج موفقیت تا بالا ترین بالا، دست در دست هم با یاری خدا
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ مربوط به چنتا جغل دوست داشتنی وبازیگوشه صالحین، با یه مربیه که خیلی اونارو دوست داره،و قراره که خاطراتشون رو باهم اینجا بنویسن تا همیشه با هم باشن و با هم بزرگ بشن،و زیر سایه امام زمان با ولایت حیدر کرار ادامه دهنده خون شهدا باشن ،ان شاءالله.

مدیر وبلاگ : همسنگر صالحین
نظرسنجی
خاطرات کدام یک از نویسندگان زیر جذاب تر است؟











1





نوع مطلب :
برچسب ها :
          
شنبه 13 اسفند 1390
بسم الله 

بچه ها کجایید


آستین هاتونو بالا بزنید یاعلیی 

گروپ را بندازین 

واقعا حیف نیست


Image result for ‫جغله های صالحین من‬‎


Image result for ‫جغله های صالحین من‬‎


Image result for ‫جغله های صالحین من‬‎

واقعا حیفه هااا




نوع مطلب :
برچسب ها : دوستانه . رفاقتی،
          
یکشنبه 18 مرداد 1394
قرار بود ساعت5:30صبح راه بیفتیم به سمت مرد امام،اما باز هم بی هماهنگی.
این دفعه اتوبوس دیر کرد و مارو کلی معطل کرد ولی بالاخره ساعت7 به راه افتادیم.نزدیک به50 کیلومتری مرقد بودیم که یک دفعه صدای عجیبی اومد،راننده کنار زد و همه پیاده شدند،وقتی رفتیم پایین دیدیم یکی از لاستیک های ماشین ترکیده بود! اینجا هم حدود45 دقیقه معطل شدیم و این طوری شد که ساعت10:30 رسیدیم و نتونستیم حضوری آقا رو ببینیم وحدود دو ساعت زیر آفتاب داغ نشستیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
          
چهارشنبه 15 خرداد 1392

ازاردوی مشهدبچه ها چند خاطره نوشتن،من هم می خوام یه خاطره ی دیگه بنویسم.

البته این دفعه می خوام یه راز دیگه رو فاش کنم!

یه روز صبح با برادر پراوین به بازار روسها رفتیم بچه ها خریداشون رو کردن اما کنار این خریدها چیز های دیگه هم خریدن مثل بمب بدبو!!!!!!!!!!!!!!

وقتی از بازار برگشتیم با نقشه وارد حسینیه شدیم وبمب هارو انداختیم و خودمون رو به خواب زدیم.

وقتی همه از خواب بیدار شدن بوی بد کل حسینیه رو پر کرده بود.ماهم باخنده هامون خودمون رو لو دادیم.بعد هم یه جشن پتوی مفصل برای ما گرفتن





نوع مطلب :
برچسب ها :
          
شنبه 5 فروردین 1391

به نام خالق هستی بخش

سلام گرم خدمت اقا مجتبی

وحالا یك خاطره:

هییییییییییی یادش بخیر روزی كه مجتبی جون یك كتك سیر از پراوین خورد مجتبی هم برای اینكه كم نیاره كفش پراوین رو انداخت تو باغ جلو پایگاه واز خوش شانسی مجتبی وبد شانسی پراوین پراوین میخواست اون روز به عروسی بره ونزدیك بود اشكش دراد.

ولی پراوین كفش صادقیان رو گرفت پوشید و رفت عروسی.

ولی بعد عروسی حدس بزنید پراوین با مجتبی چه كرد...!!!

.......واقعا یادش بخیر.......





نوع مطلب : خاطرات با مربی جغله ها!، خاطرات بی مزه، خاطرات بامزه، خاطرات دوستان، خاطرات متفرقه!، 
برچسب ها :
          
پنجشنبه 18 اسفند 1390
یادش بخیر وقتی که داشتیم بابچه های پایگاه می رفتیم مشهد من ومجتبی شماره ی صندلی بلیطمون بابقیه ی بچه ها
خیلی فاصله داشت به خاطرهمین با فاصله ی زیادی از هم درقطار نشسته بودیم.
من ومجتبی کنار چهارتا غریبه نشسته بودیم وبه خاطر همین مادوتاروبردند توی کوپه ی بچه های حلقه بصیرت توی اون کوپه آقای قاسم پور تاصبح بالای سرمون داشتند ماراباچوب نوازش می کردند یادم میاد که تا آقای قاسم پور چشماشو روی هم می گذاشت ما شروع می کردیم به دربطری پرت کردن به کوپه ی بقلی که اون هاهم خودی بودند ومعکوس کار ماراانجام می دادند که یک دفعه آقای قاسم پور ازخواب بیدارمی شد، همه خودشون رو به خواب می زدند ولی باصدای خنده ی مجتبی آقا می فهمید که ما دو تا هستیم و حسابی ازخجالتمون درمی اومد وکوپه ی بقلی هم هرهربه ما می خندیدند




نوع مطلب : خاطرات دوستان، 
برچسب ها :
          
پنجشنبه 18 اسفند 1390
          
چهارشنبه 17 اسفند 1390
یادش بخیر وقتی که بابچه های پایگاه رفته بودیم محلات،حدوداساعت سه شب بودکه مارفتیم توی حیاط اردوگاه وآقای .......... رودیدیم که روی کمرش پرملخ بودوخودش هم نمی دونست یک ودفعه دیدیم که آقای ........... باکمری پرازملخ رفت درازکشیدوخوابید.آقای .........وقتی صبح ازخواب بلند شددید که کمرش پراز ملخ های له شدست؟



نوع مطلب : خاطرات دوستان، 
برچسب ها :
          
سه شنبه 16 اسفند 1390

 

اردوی محلات

یک روز قرار شد پایگاه بچه ها رابه یک اردو ی مفصل ببرد.مقصد اردو محلات بود.صبح رفتن فرا رسید.بالاخره بعد از یک ساعت و نیم رسیدیم و قرار شد ما به طبقه ی بالای ادوگاه برویم.پس از کلی اذیتی که در روز کردیم موقع خواب فرا رسید ولی چه خوابی؟رخت خواب هاروپهن کردیم و داشتیم  می گفتیم و می خندیدیم که سر و کله ی برادر دارابی وسروان جعفری پیدا شد.همه رفتیم زیرپتوها! وقتی وارد اتاق شدند از زیر پتوی برادر قاسمی و برادر اراد صدای شیپور اونم ازنوع برزیلی اومد!!!اقای دارابی از خجالت مثل لبو شده بود ماهم ازخنده شب تمام شد.صبح پس از خوردن صبحانه راهی شدیم به سمت پارک جلوی در جلوی مارا گرفتن ونگذاشتند که برویم.من راهی پیدا کردم.از اون جایی به من میگویند بی دل بچه هارا صدازدم تا دنبال من بیایند.بالاخره رفتیم بیرون اما زود برگشتیم.اون روز بعداز نهار باروبندیل خودمون رو بستیم وبر گشتیم.

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
          
دوشنبه 15 اسفند 1390
سلام خدمت شما خواننده ی عزیز ممنون که وقت با ارزش خود را پای خواندن مطالب من گذاشتید

در تابستان 90 سردار نقدی فرمانده بسیج مستعضفین به پایگاه ما یعنی پایگاه 5شهید مصطفی خمینی {قم} آمد .
 آقای هاشمی مسول فرهنگی قبلی پایگاه سر حلقه ی ما آمد واز آقای موجانی خواست که یک بسیجی با ادب وپرانرژی را معرفی کند
آقای موجانی من را معرفی کرد. متنی که قرار بود من بگم یکم سخت بود ولی در هر صورت حفظش کردم بلا خره من جغل یک آقا شمس الدینی هم دیگه اما گفتند برای اعتیاد برگه را پشت نفر جلویی که قرار بود گل را به برادر نقدی بدهد با سوزن وصل کنیم واین کار را هم کردیم در حال تمرین بودم که یک دفعه یکی از برادران پیراهن من راکشید وبرد
 سردار تا وسط مسجد رفته بود که من رسیدم و شروع به گفتن کردم
همه ساکت شدن ومن هم خود راگرفتم و اینقدر این فلش دوربین ها تو ی چشمم افتاد که خسته شدم وبعد سردار پس از بازدید از حلقه ها
  وخو ش آمدگویی من قول مشهد را  به ما دادالبته 70درصد  آن به خاطر  من بود اما بعد به خاطر مشغله ی کاری مربی عزیزم آقای
  شمس الدینی ناراحت اما ناراحتی نداره  چون جانشین آقای شمس الدینی یعنی جناب آقای سید مجتبی رضوی با آنهابود بلا خره روز خداحافظی ما با خانواده وآقای شمس الدینی فرا رسید توی رفتنه
  ماهمه جغله ها در دو کپه ی بغل هم بودیم فکرش را بکنید یک جغل = نابود کردن یک گردان وحالا هشت جغل =؟؟؟؟؟؟؟ ما اینقدر باهم حرف زدیم که برای خواب کردن ما یعنی گروه شاهد و بصیرت با چوب
 بالای سر ما ایستادند اما اگر ما خوابمان می برد ویک سری اتفاق هایی
 هم افتادکه برای افراد زیر 18 سال ضرر دارد صبح شد هم منتظر دیدن
  حرم امام رضا بودند که یک دفعه گنبد پیدا شد همه خوشحال بودند
 و به راه آهن مشهد رسیدیم و پس از مستقر شدن در حسینه ی 800 ستاره ی قمی ها به زو بازی کردن پرداختیم که خیلی کشته دادیم
اما همه اینهابه کنارپس از 3 روز روز رفتن فرا رسید واقعا کی دلش می یاید از مشهد برویم همه نارا حت بودن اما شب
پس از خوردن ماهی وآشپزی های من وبرادر قاسمی که اسم غذا را چر ک کوله گذاشته بودیم حال بچه را بهم زدیم ولی اگر شب ما خوابمان میبرد ولی وقتی که برادر آراداز شعر های مسخره ی خود استفاده میکرد همه می خندیدند وبرادر قاسمی با زدن شیپور مارا بهره مند کردند




نوع مطلب : فرهنگی، خاطرات دوستان، خاطرات بامزه، 
برچسب ها : بامزه، جغل، مشهد، بچه ها، اذییت،
          
شنبه 13 اسفند 1390
سلام بچه ها
با نام خدا و بایاد مولا علی(ع) وبا  عنایت حضرت مهدی(عج) اولین خاطره را  می نویسم

اولین خاطره ای که شاید در اون ته ته ذهنم از شماروشن و خاموش میشه! به زمستان 1388 برمیگرده که یادمه سجاد  مسئول کتابخونه شده بود و مجتبی رو جانشین کرده بود،حالا ببین چقدر اوضاع و احوال کتابخونه خفن بود که دوتا از برجستگان فرهنگی  وعلمی پایگاه وظیفه خطیره !این کتابخونه عظیم رو به عهده داشتن!!!
ودر آخر این پروژه عظیم منجر به تعطیلی کامل کتابخانه  وانتقال ان به جایی دیگر شد که واقعا جای تقدیر و تشکر داره از این دو مسئول گرانقدر!!!!!

یادمه اون سال اوضاع تکبیر خیلی داغ بود وهمه با هم مسابقه میگذاشتن برا تکبیر  گفتن اون موقع سجاد به من گیر سه پیچ داده بود که یه کارت تکبیر طراحی کن ،یعنی روزی نبود که این سجاد بند ما نباشه که این کارتو طراحی کن!ما بالاخرا با تلاش های شبانه روزی آقای سجاد دباغیان کارتو طراحی کردیم و به ایشان تقدیم نمودیم ولی نمی دونم چرا این کارت هیچ موقع مورد استفاده قرار نگرفت گمانم سجاد فرستادش تو خورد کن!!!

یاعلی مدد





نوع مطلب : خاطرات با مربی جغله ها!، 
برچسب ها : کارت تکبیر بچه ها، مسئولین کتابخانه=سجاد ومجتبی،
          
شنبه 13 اسفند 1390





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی